با من مهربون باش(3)
وبگو | آموزش منوي کشويي با ul li و css


عضو شويد


نام کاربری
رمز عبور

لينک دوستان
:: فراموشي رمز عبور؟

عضويت سريع

نام کاربری
رمز عبور
تکرار رمز
ایمیل
کد تصویری
براي اطلاع از آپيدت شدن وبلاگ در خبرنامه وبلاگ عضو شويد تا جديدترين مطالب به ايميل شما ارسال شود



تاريخ : شنبه
بازديد : 1
نويسنده : حسینی
نمی دونستم فرار کنم یا همون جا سر جام بمونم . اقای رضایی هنوز با مامور ها در گیر بود . باورم نمیشد چه جوری ما رو پیدا کرده بود ؟ جواب توی دستش بود . کارت هتل . همونی بود که گم کرده بودم .روبروی ما ایستاد و گفت : 1980 دلار . نمیدونستم چی بگم . اقای رضایی که تازه اونو دیده بود دست از سر مامورها برداشت و به سمت ما اومد . می خواست چیزی بگه اما همین که چشمش به جونگ مین افتاد .با چشمهایی که از تعجب کاملا باز شده بود به اون نگاه می کرد .جونگ مین نگاهی بهش کرد و ادامه داد یا ترجیح میدی توی اداره پلیس حل بشه .احساس کردم یه سطل اب یخ روی سرم ریختن . به سارا نگاه کردم تا از اون کمک بگیرم اما وضع اونم چندان تعریفی نداشت . اقای رضایی با تعجب جهت نگاهش از روی من به سمت جونگ مین در حرکت بود . با خودم گفتم : نه دارم خواب می بینم ولی چرا اینقدر واقعی بود ؟ ! جونگ مین رو به مامورها کرد و با دستش به سمت ما اشاره کرد .مامورها هم به سمت ما اومدن . اقای رضایی خودش رو بین ما و مامور ها قرار داد و رو به جونگ کرد و گفت : چند لحظه صبر کنین .بزارین ببینیم این جا چه خبر است . مامورها عقب ایستادن . اقای رضایی روبروی جونگ مین ایستاد و گفت : ممکن است که شما پارک جونگ مین باشین؟ جونگ نگاهی به اون کرد و گفت : خوب پس یکی پیدا شد که ما رو بشناسه .چشماشو تنگ کرد و به ما نگاه کرد و گفت : شاید هم از اول ما رو میشناختین و ما رو سرکار گذاشته بودین ؟ برای همین هم این کار رو کردین؟! اقای رضایی پیش دستی کرد و گفت : نخیر فکر نمی کنم که این خانومها شما رو بشناسن .ولی دلیل رفتار شما رو نمی فهم . جونگ مین نیش خندی زد و یک پاکت رو دست اقای رضایی داد . گوشیش رو جلوی اقای رضایی گرفت . چهره اقای رضایی با دیدن گوشی تغییر می کرد .گاهی تعجب می کردو گاهی هم عصبانی می شد . بعد از اینکه جونگ مین گوشیش رو پس گرفت اقای رضایی نگاهی به ما کرد و دوباره توی پاکت رو نگاه کرد. از چهرش نمی شد چیزی فهمید .رو کرد به جونگ مین کرد و گفت : حالا می خواین چی کار کنین ؟ جونگ مین خیلی جدی گفت : باید جریمه رو بدن . رضایی گفت ک چقدر ؟ جونگ جواب دا د : 2000دلار .نا خود اگاه وسط حرف اونا پریدم گفتم : نه 1980 دلار. از نگاه اقای رضایی و خنده جونگ مین سرم رو انداختم پایین . اقای رضایی گفت من این مبلغ رو پرداخت میکنم . جونگ نگاهی به اقای رضایی کرد و گفت : چرا شما ؟ مگه نصبتی با این دوتا دارین ؟ نکنه .. شما پدرشون هستین ؟ اقای رضایی گفت : چه فرقی می کنه من هزینه رو پرداخت می کنم . جونگ مین سرش رو تکون داد و گفت که نه .این خانوم ها باید پول رو پرداخت کنن . و اگر هم الان این پول رو ندارن میتونن توی اداره پلیس صبر کنن . گفتم که این موضوع بین منو شما است پس دیگه پای اونو وسط نکش . جونگ مین نگاهی به سارا کرد که داشت با اخم نگاهش می کرد و مثل یه هواپیمای که جنگنده ردیابش روی هدف قفل شده باشه و اماده پرتاب موشک باشه به جونگ مین نگاه می کرد می دونستم چه حالی داره . جونگ مین دستی روی پاش کشید و گفت : نه . اونم باید بیاد . و در برابر سارا حالت دفاعی گرفته بود و هر لحظه منتظر بود که سارا به سمتش یورش ببره . اقای رضایی گفت : کسی جایی نمی ره . این خانوم ها تا فردا صبح پول شما رو برمیگردونن . جونگ مین نگاهی به اقای رضایی کرد و در حالی که چشم از سارا بر نمی داشت .گفت : چه تضمینی هست که فرار نکن . اونا توی فرار کردن استاد هستن . اقای رضایی گفت : من قول میدم . جونگ مین گفت : پس این دوتا مامورها اینجا می مونن . البته برای اطمینان .و ادامه داد فقط تا فردا صبح وقت دارین .نه بیشتر. اقای رضایی با سر به ما علامت داد که به اتاقمون برگردیم و گفت : راجب این موضوع بعدا حرف میزنیم . خیلی دلم میخواست بمونم و توضیح بدم اما لحن امری اقای رضایی اجازه این کار رو نمی داد . سارا همونطور که به جونگ مین نگاه می کرد مشتش رو گره کرده بود و دندون هاشو به هم میفشرد . بی سرو صدا به اتاقمون برگشتیم و منتظر اتفاقات بعدی شدیم . توی اتاق سکوت بود وتنها صدای که شنیده میشد صدای نفس زدن ما بود . که صدای تق تق در بلند شد از جام بلند شدم و خودم رو برای نصحیت اقای رضایی اماده کرده بودم . وقتی در رو باز کردم یه مستخدم پشت در ایستاده بود نفس راحتی کشیدم پس هنوز نبود اقای رضایی نرسیده بود . اون یادداشتی رو به من داد و رفت. نگاهی به یادداشت انداختم با یک دست خط بد انگلیسی نوشته بود ((لطفا به در خروجی پشت هتل بیاین.)) روبروی سارا نشستم و یادداشت رو بهش نشون دادم . نگاهی به یادداشت کرد واز سر جاش بلند شد . گفتم : کجا داری میری؟ جواب داد : مگه یادداشت رو ندیدی ؟ دارم میرم همون جایی که این یادداشت گفته . اگر میخوای بیا اگر هم نه همین جا بمون . بدون اینکه مننتظر من بشه از در اتاق رفت بیرون . به سرعت از سرجام بلند شدم و دنبال اون راه افتادم . تا راهروی خروجی هیچکدام حرف نزدیم اما وقتی به در رسیدیم ٬ سارا ایستاد . بهش گفتم : میخوای برگردیم . بدون اینکه چیزی بگه تغییر مسیر داد و به سمت لابی راه افتاد . گفتم : دیگه کجا ؟ گفت : بهتر است با اقای رضایی بیایم دارم میرم دنبال اون . صدایی از پشت سرمون گفت : سلام .به سمت صدا برگشتم . به قول سارا اخرین جنگجوی شائولین بود .که حالا به اسم واقعی اش اونو میشناختم به اسم هیونگ جون . اما تنها نبود کنار در یه پسری داشت نگهبانی می داد . اون شناختم . همونی بود که دفعه قبل از شیشه ماشین اویزون بود به لطف اگهی روی ماشین اسمهاشون رو میدونستم . اما توی تاریکی هم یک نفر دیگه ایستاده بود پاشو به دیوار زده بود و به اون تکیه داده بود و داشت با گوشیش ور می رفت . فورا اون رو شناختم .صاحب لیوان اب سیب ٬ همونی که تمام این ماجرا ها به خاطر لیوان اب میوه اون رخ داده بود . جناب هیون ٬ کیم هیون جونگ ٬ لیدر گروه . پسری که دم در ایستاده بود کیو بود وقتی متوجه شد داریم نگاهش میکنیم دستس تکون داد نگاهم رو به هیونگ دوختم .گفت : حتما تعجب کردین وقتی اون یادداشت رو دیدین .راستش میخواستم زیرش اسمم رو بنویسم اما ترسیدم نیاین . الان هم فکر نمی کردم که بیایین اما هیون مطمئن بود که شما میایین . نگاهی به هیون کردم که بی خیال به حرفهایی که زده میشد هنوز درگیر گوشیش بود .دلم میخواست بدونم داره چی کار میکنه . گفتم : جدا . اون گفته .؟سارا گفت : دوستتون به اندازه کافی ما رو غافلگیر کرد .دیگه نیاز نبود شما هم زحمت بکشین. هیونگ نگاهی بهش کرد و گفت : متاسفم تا حالا اینجوری نبوده .نمی دونم مشکلش چیه ؟ سار گفت : مشکلش چیه ؟ اون خود مشکل است . هیونگ خنده ای کرد و گفت : شاید اگر ازش معذرت بخواهین شما رو ببخشه و ماجرا همین جا تموم بشه .اینبار نوبت من بود که جواب حرف هیونگ رو بدم . سعی کردم خودم رو کنترل کنم .جواب دادم : ما باید معذرت خواهی کنیم ؟!مگه ما گناهکاریم ؟شما اول شروع کردین. اون جواب داد : خوب شما تمومش کنین . شما هم چندان بی تقصیر نیستین . و به سارا چشم دوخت .سارا نگاه اون رو با نگاه جدی تری پاسخ داد .هیونگ اهی کشید و گفت : در هر صورت نگران نباشین شما به اداره پلیس نمی رین . گفتم : ولی دوستت نظر دیگه ای داره . کیو که حالا پست نگهبانی رو ترک کرده بود و خودش رو به این جمع رسونده بود گفت : ما هیچوقت دوتا دبیرستانی رو به اداره پلیس نمی فرستیم . هیونگ نگاهی بهش کرد و گفت : تو اینجا چی کار میکنی پس کی جلوی در است ؟ کیو جواب داد : یونگ سنگ . هیونگ گفت : پس کی تو ماشین است ؟ .سارا اجازه نداد این بحث بین اون دوتا ادامه پیدا کنه .با اینکه قد بلندی نداشت توی صورت کیو ایستاد .از چشماش اتیش می بارید .گفت : دبیرستانی ! دبیرستانی ؟! منظورت از بچه دبیرستانی کی بود ؟.دلم می خواست بدونم داره چی کار میکنه . گفتم : جدا . اون گفته .؟سارا گفت : دوستتون به اندازه کافی ما رو سکته داده . کیو میخواست چیزی بگه که هیونگ گفت:می خواهی همه بفهمن ما اینجاییم کیو . کیو گفت : اخه نگاه کن این خاله ریزه چی میگه ؟ سارا گفت : من خاله ریزه نیستم تو عین ساقه لوبیا قد کشیدی .مواظب باش سرت به سقف نخوره . این حرف سار و لحن عصبانی اون باعث شد که کیو دست از خندیدن بکشه اما معلوم بود که حاضر نیست کنار بیاد . هیونگ گفت : ما هیچوقت دختر ها رو نمی فرستیم اداره پلیس اون دوتا .. کیوپرید وسط حرفش و گفت : اگر شما دبیرستانی نیستین پس چی هستین ؟ گفتم : نه خیر ما دبیرستانی نیستیم . ما یکساله که دانشگاه رو هم تموم کردیم . با تعجب نگاهی به ما کرد و گفت : مگه شما چند سالتون است ؟ گفتم : فکر نمی کنین خیلی بی ادبی باشه که از یه خانوم سنش رو بپرسن ؟ هیونگ با تعجب نگاهی به ما کرد و گفت: شوخی میکنی ؟ 1 ساله که دانشگاه رو تموم کردی ؟ ادامه دادم و دارم کار میکنم . کیو گفت : باورم نمیشه ! سارا گفت : خوب حالا یه چیزی میگم که دیگه حسابی باور کنی . کوچولو .ما 23 سالمون است . کیو داشت با انگشتش چیزی رو میشمرد . هیونگ گفت : جونگ مین فکر شما دبیرستانی هستین . میخواست بهتون یه درسی داده باشه . کیو گفت : یعنی شما دوتا 1 سال هم از ما برگترین ؟! از عصبانیت خنده بلندی کردم و گفتم : مثل اینکه نقشه های دوستت به ریخته . اینجور که معلوم است ما از شما هم بزرگتریم . سارا گفت : خوب حالا چی صدات کنم کوچولو ؟کیو گفت : مگه تو هم همسن این خانوم هستی ؟ سارا نیش خندی زد و گفت :3 ماه هم ازش بزرگترم . ادامه داد : اگر کنجکاوی شما درمورد ما و سنمون تموم شده ما باید برگردیم .اخه از فردا قراره تو زندان بخوابیم البته اینم به لطف دوست شماست. صدایی از پشت سر کیو بلند شد : اونا واقعی نیستن . نگاهی به سمت صدا کردم هیون بود که بالاخره دست از سر گوشییش برداشته بود و به ما نگاه می کرد .گفت : مامورا اونو رو میگم واقعی نیستن .پول گرفتن تا نقش بازی کنن . جونگ مین میخواست شما رو بترسونه . سارا گفت : چندان هم موفق نبوده . هیون شونه هاشو بالا انداخت و دوباره با گوشیش مشغول شد . داشتم فکر میکردم این ادم مشکلش چیه . هیونگ گفت : هر چند مامورها واقعی نیستن اما فیلمی که توی اینترنت پخش شده واقعی است . شاید هم دلیل کار های جونگ مین همین باشه . نگاهش کردم : کدوم فیلم ؟ گفت : همون فیلمی که تو روش اب پرتغال ریختی و دوستت هم بهش لگد زد . با تعجب گفتم : چه جوری ؟! اونجا که جز ما کسی نبود . گفت : مثل اینکه یکی از خدمه های اشپزخونه از طریق پنجره رابط فیلم گرفته و اخر سر هم این فیلم سر از اینترنت در اورده . با خودم گفتم این سری دیگه حتما می میرم . اون سری فقط یه شربت بود و اون برخورد رو داشت وای به حالا . نگاهی به سارا کردم . از چهرش نمی شد بفهمی داره به چی فکر میکنه . رو کرد به هیونگ گفت : اینجا فروشگاه شبانه روزی داره ؟ هیونگ نگاهی به سارا انداخت و گفت : برای چی می پرسی؟ اما کیو ذهن سارا رو خونده بود . گفت : اره هست .اما اگر بشه اون راضی کرد . این کار چندان هم اسون نیست . چون اون رو طرفداراش برای روز تولدش بهش داده بودن. سارا گفت : خیلی خوب ما هم بهش کادو می دیم ولی نه با اون قیمت . رو کرد و به من گفت : برو سریع وسایلت رو بردار و بیا . گفتم : چی کار میخوای بکنی ؟ گفت : فقط زود برو . با عجله از پله ها بالا اومدم. اما همین که به در اتاق رسیدم اقای رضایی رو دیدم که پشت در اتاق ایستاده بود .جرات نداشتم نزدیک تر برم از اونطرف راه چاره دیگری هم نبود.نگاهی به من کرد و گفت : معلوم هست کجایی؟ بیرون چی کار می کنی ؟ سارا کو ؟ به اندازه کافی دردسر درست نکردین . حق داشت . در رو باز کردم و گفتم : باید جایی بریم . گفت : کجا ؟ اونم این موقع شب و با اون دوتا مامور پایین. ما جرا رو براش توضیح دادم . حرفی نزد و فقط پشت سر من راه افتاد . وقتی به راهرو رسیدم سارا اومد جلو تا چیزی بگه اما تا چشمش به اقای رضایی افتاد ساکت شد. اقای رضایی نگاهی به سارا کرد و گفت : امیدوارم بابات وقتی از این ماجرا با خبر میشه زیاد عصبانی نشه. .سارا فقط گوش میداد . حرفی نمیزد.حضور سرد اقای رضایی و چهره جدی اون باعث شد تا پسر ها خیلی مرتب وایستن . حتی هیون هم به اونا ملحق شده بود و اروم ایستاده بود . اقای رضایی نگاهی به هیونگ کرد و گفت : فکر میکنی جواب بده . هیونگ گفت : امیدوارم .اقای رضایی گفت : میدونین استفاده از مامور قلابی و بعلاوه کارت های قلابی جرم است . اگر ما از شما شکایت کنیم به همین راحتی نمی تونین ازش خلاص شین . اما اگر بتونین دوستتون رو راضی کنین که ما جرا رو همین جا فیصله بده ما هم این ماجرا رو ندیده میگریم . هیونگ گفت : حالا شما فروشگاهی بلد هستین ؟ اقای رضایی گفت : البته . ولی دوست شما حاظر هست با ما بیاد ؟ کیو گفت : ما اونو میاریم . اقای رضایی گفت :خوب پس پشت سر ماشین ما حرکت کنیین . توی ماشین اقای رضایی حرفی نزد فقط به راننده چیزهایی گفت . 15 دقیقه بعد راننده ماشین رو جلوی یک فروشگاه بزرگ نگه داشت . از ماشین پیداه شدیم . اقای رضایی نگاهی به ما کرد و گفت : این داستان همین امشب باید تموم بشه . امیدوارم که خوب تموم بشه . و وارد فروشگاه شد . چند دقیقه بعد جونگ مین و اعضای گروه هم وارد مغازه شدن . جالب بود که جونگ هنوز اون پاکتی که مدرک جرم توش بود رو همراه داشت . کیو که ما رو دیده بود به بهونه لباس های قفسه کناری ما به سمت ما اومد . جونگ مین که تازه متوجه حضور ما شده بود . نگاهی به ما کرد و در حالی که مدرک رو از توی پاکت در می اورد اونو رو روی تیشرتی که تنش بود پوشید و به سمت ما اومد . وقتی به ما رسید گفت : مثل اینکه هر جا میرم شما هم اونجا هستین . چه جوری از جلوی مامورها رد شدین ؟ می دونین فرار جرمتون رو سنگین تر میکنه . گفتم : فرار از مامور واقعی . اما شما هم باید بدونین ساختن حکم جعلی جرم داره . با تعجب نگاهی به من و سارا انداخت و رو به هیونگ کرد و گفت : تو به این ها حرفی زدی ؟ هیونگ داشت سوت میزد و بالا رو نگاه می کرد . این حرکت اون منو یاد مواقعی انداخت که خرابکاری میکردم . کیو هم خودش رو با لباس های توی قفسه مشغول کرده بود . به جونگ مین گفتم : خوب بالاخره می خوای چه کار کنی ؟ می خوای از ما شکایت کنی و ما رو به اداره پلیس بفرستی ؟ گفت: فکر نمی کردین اینجوری گیرتون بندازم . سارا گفت : خوب عیبی نداره . ما هم از تو به جرم ساختن مامور دروغی شکایت می کنیم اونوقت با هم هم سلولی میشیم . اینجوری برای تو هم خیلی خوب است . و شروع کرد به پاهاش نرمش دادن . جونگ مین چند قدم عقب تر رفت . ادامه دادم : مگر اینکه بخوای ماجرا رو همین جا تموم کنیم . گفت : پس لباس من چی میشه ؟ گفتم : خوب ما یکی دیگه برات میخریم . اما نه با اون قیمتی که تو میگی . میتونی از همین حالا از توی لباسهای این فروشگاه یکی رو انتخاب کنی . باورش نمیشد که اینجوری رو دست خورده باشه . هیونگ که محل جرم رو ترک کرده بود . کیو هم داشت به قفسه بعدی لباس ها می رفت . گفتم : خوب میخوای چه کار کنی ؟ انتخاب میکنی یا با هم سلولی میشی ؟ نگاهی به سارا کرد که حالا داشت دستاشو نرمش میداد . گفت : مگه راه دیگه ای هم دارم . اما خودم انتخاب میکنم و قیمتش هرچقدر بود شما باید پرداخت کنیین . سارا گفت :باشه مشکلی نیست . اما بدون لباس های این فروشگاه از 60 دلار بالاتر نیست . پس هر کدوم رو خواستی انتخاب کن . اینو گفت و رفت تا لباس های قفسه بعدی رو ببینه . نگاهی به جونگ مین کردم که همون جوری اونجا ایستاده بود و گفتم : واقعا فیلم پخش شده ؟ گوشی رو دراورد و جلوی صورتم گرفت . راست میگفت .تمام اون اتفاقها رو ظبط کرده بودن . گفتم : خیلی بد شد . به خصوص که فردا کنسرت هم دارین امیدوارم زیاد رو اون اثر نزاره . نگاهی به من کرد و گفت : اینم اونا گفتن ؟ گفتم : نه اگهی کنسرت رو اتوبوس هتل بود .از اونجا فهمیدم . شونه هاشو بالا انداخت و یک تی شرت رو از توی قفسه بیرون کشید . اما با دیدن اون خندش گرفت . نگاهی به تیشرت کردم که روش شکل یه خرگوش بود که رو ی گوشش یه پاپیون داشت . خندم گرفت .گفتم : اون بزار سر جاش البته اگر انتخابت این نیست . از توی قفسه کناری یه تیشرت بیرون کشیدم .. یه تیشرت سیاه بود که با نوشته های خاکستری شکسته روش نوشته بودن . اسمان ابی . اونو دادم دستش و گفتم اینو امتحان کن فکر کنم بهتر از اون خرگوشه باشه .البته اگر اون خرگوش رو دوست داری همونو می خرم . سارا با چند تا پیراهن مردونه برگشت . در حالی که داشت قیمت لباس ها رو چک می کرد اونا رو بالا پایین می کرد تا مبادا خراب باشن . جونگ مین نگاهی به سارا کردو گفت : تو خودت همینجوری به سلاح قدرتمندی .دیگه نیازی به طناب دار نداری . سارا اصلا جوابش رو نداد انگار اصلا اونجا جونگ مینی نیست . جونگ مین خندید و گفت : برای یه دختر کوچولو خیلی خوب بلدی حرص ادم رو در بیاری . باز هم سکوت . توقع داشت سارا عصبانی بشه و اون سر جاش بشونه اما اینکار رو نکرد . فقط بلوز ها رو جلوی من گرفت . گفت : این یکی خوبه . کیو که از قفسه کناری شاهد این بحث بود جواب جونگ مین رو داد و. گفت : اونا 1 سال هم از ما بزرگترهستن . حرف کیو جونگ مین رو شوکه کرد نگاهی به ما کرد و باتعجب پرسید : جدا .این راست میگه ؟! هر دوتون از ما بزرگترین ؟! کیو جواب داد : تازه دوستش 3 ماه هم از این یکی بزرگتر است. جونگ مین نمی تونست باور کنه . سارا هنوز پیراهن دستش بود و اون جلوی من تکون میداد .گفتم : میله دار ابی بهتر است . یکی هم برای من بردار. جونگ که هنوز اونجا ایستاده بود . گفتم :نمی خوای امتحانش کنی ؟ نکنه همون یکی رو میخوای ؟ میخواست حرفی بزنه اما تغییر عقیده داد و رفت . داشتم نگاهی به لباس هاس توی قفسه ها می نداختم که جونگ مین برگشت. گفت : خوب چطوره . نگاهی به اون کردم تیشرت خیلی بهش می اومد . میخواستم همین حرف رو بزنم اما پشیمون شدم و گفتم : بد نیست . به نظر می اومد اون حرف توی ذهن منو رو خونده بود . خندید و گفت : برای نظر اصلی ممنون . نگاهی به قیمت اتیکت لباس انداخت و گفت : همش 20دلار . می خوام یکی دیگه هم بردارم . گفتم : نه ما یک لباس خراب کردیم .پس فقط یکی می خری .سارا برگشت . در حالی که دوتا بلوز میله دار آبی دستش بود . اون به من داد و گفت : همین بود دیگه . یه نگاهی بهش بنداز خراب نباشه . بلوز رو ازش گرفتم و شروع کردم به بررسی کردن لباس . جونگ نگاهی به بلوز مردونه کرد و گفت : این مردونه است .و ادامه داد : خیلی ممنون . ولی من همین یکی رو برمی دارم . نگاهی بهش انداختم و دوباره به کارخودم مشغول شدم و گفتم : برای تو نیست .برای کی دیگه است . جونگ مین با شک پرسید : برای کیه ؟ اومدم جوابش رو بدم که سارا گفت : برای شوهرمون .و اون جلوی جونگ مین گرفت و گفت : خب اون از تو قد بلندتر و چهار شونه تر است . پس باید یه سایز بزرگتر بگیرم . تازه هنوز برای پسرم هم خرید نکردم . نگاه جونگ مین رو ی لباس قفل شده بود . با جمله اخر سارا نگاهی به اون کرد . گفت : مگه تو بچه هم داری ؟ سارا خیلی جدی گفت : یه پسر دارم . از حرکت سارا خندم گرفت و از اینکه جونگ مین حرف اون باور کرده بود حتی کیو هم با تعجب نگاهمون می کرد . رو به سارا کردم و گفتم : اخه بچه چرا دروغ میگی ؟ گفت : اینجوری بهتر است . گفتم حالا می خوای برای پسرت چی بخری ؟ گفت : ماشین کوکی . .و به سمت صندوق رفت . منم هم دنبالش راه افتادم . سارا تا راه صندوق چند بار ایستاده بود و بلوز ها رو عوض کرد.. وقتی به صندوق رسیدیم پای صندوق کیو و هیون هم ایستاده بودن. کیو گفت : شما واقعا ازدواج کردین ؟ گفتم : چه طور ؟ گفت اخه اصلا ... اما حرفش رو ادامه نداد و با هیون از فرو شگاه بیرون رفت. داشتم پول لباس های رو که خریده بودیم حساب می کردم که جونگ مین اومد پشت سرم ایستاد. برگشتم نگاهش کردم و گفتم : چیه ؟ نکنه چیز دیگری هم میخوای ؟ حرفی نزد .نگاهی به پشت سرش کردم و گفتم : اقای رضایی هم داره میاد . گفت : هنوز تموم نشده . این حرف رو زد و فروشگاه رو ترک کرد . هیونگ و کیو موقع رفتن دست تکون دادن . اما هیون حتی توجهی هم به ما نکرد انگار ما اصلا اونجا نبودیم . گفتم : اسمم سحر نیست اگر تو یکی رو سر جات نشونم . انگار از دماغ فیل افتاده . اما یاد اوری اتفاقاتی که افتاده بود منو از ادامه حرفم پشیمون کرد . وقتی به هتل برگشتیم خبری از مامورها نبود. اقای رضایی نگاهی به ما کرد و گفت : الان دیگه خیلی دیر است اما فردا یه توضیح کامل می خوام . نگاهی به ساعتی که توی لابی بود انداختم .عقربه های ساعت عدد 1 بامداد رو نشون میداد ..


:: موضوعات مرتبط: رمان , رمان با من مهربون باش , ,
مي توانيد ديدگاه خود را بنويسيد


نام
آدرس ایمیل
وب سایت/بلاگ
:) :( ;) :D
;)) :X :? :P
:* =(( :O };-
:B /:) =DD :S
-) :-(( :-| :-))
نظر خصوصی

 کد را وارد نمایید:

آپلود عکس دلخواه:









نام :
وب :
پیام :
2+2=:
(Refresh)
پيوندهاي روزانه
  • احمدرضاسعيدي
  • معرفي وب هاي اينترنت
  • گنجور (آثار سخن سرايان پارسي)
  • وقف عشق
  • حرف هايي براي نگفتن
  • خديجه کبري ام المومنين(س)
  • چهره هاي ماندگار
  • تبديل سال شمسي به ميلادي و بالعکس
  • سخنان آموزنده دکترشريعتي
  • دموکراسي
  • سخنان بزرگان و جملات حکيمانه از...
  • حکايات
  • شمين
  • دل هاي آسموني چشماي باروني
  • سخنان مشاهير
  • دولت عشق
  • يک سکوت
  • تعيين قبله با اينترنت
  • اطلاعات 118كشور
  • كوتاه و خواندني
  • لبخند عشق و دوستي
  • تك بيتي هاي ناب
  • شبكه امام رضا (ع)
  • جستجوگر پايگاه هاي شيعي
  • جملات بزرگان
  • عاشق ناشناس
  • امام علي(ع)و نهج البلاغه
  • سيمرغ
  • لحظه اي بينديش
  • گزيده آثار مجتبي کاشاني
  • لطيفه هاي ايراني
  • مشق تمنا
  • آريابوم(حکايت و سخن ها)
  • آواي آزاد(اشعارقيصرامين پور)
  • به يادقيصرامين پور
  • نوشته هاي آنتوني رابينز
  • باران عشق
  • ضرب المثل ها
  • نقشه ترافيكي تهران
  • حكمت،حكايت،روايت
  • دكترعلي شريعتي
  • دكترعلي شريعتي(مرجع)
  • زبان و ادبيات فارسي
  • 100نكته
  • اوجا
  • كتابخانه نودوهشتيا
  • ثانيه
  • نسيم سحري
  • كمي حرف راست
  • فرياد سكوت
  • ترانه ها و آهنگ هاي سنتي(گل ها)
  • داستان و حكايت
  • مديريت بازاريابي
  • حرف هاي نگفتني
  • طنزايران
  • آيين زندگي(بهمن صادقيان)
  • سخن بزرگان
  • داستان هاي جالب و خواندني
  • يا مهدي ادركني
  • ماهنامه خانوادگي علي آبادي
  • انجمن فرزانگان كوير
  • سايت فارسي كودكان
  • صحيفه سجاديه
  • نكات و حكايات مديريتي
  • دكترعلي شريعتي
  • عليرضا تاجريان
  • پشت درياها
  • مرجع راهنماي لينك هاي اسلامي
  • حكايات و پندهاي عبرت آموز
  • اوقات شرعي همه شهرهاي ايران
  • تفنگت رازمين بگذار
  • جملات كوتاه و...
  • لينك داستان ها
  • داستان هاي واقعي و عبرت انگيز
  • مركز تعليمات اسلامي واشنگتن
  • وصيت
  • بانك سخنان بزرگان(رهپو-دسته بندي موضوعي)
  • اس ام اس عاشقانه جوك لطيفه...
  • معتادان گمنام
  • داستان هاي غرق حكايت
  • به تماشا سوگند و به آغاز كلام
  • زنگ فارسي
  • پارسي انديشان
  • پاتريسا
  • ديوان حافظ
  • يعقوب ليث صفار
  • كتابخانه عمومي حسينيه ارشاد
  • خواندني هاي تاريخي
  • حكايات و اشعار
  • پسر خوب
  • جمال(نصرت الله جمالي)
  • شرح حال صالحان شيعه
  • رياضي براي همه
  • لغت نامه دهخدا
  • كليله و دمنه(متن كامل)
  • ترجمه متن انگليسي به فارسي
  • شاخه گل
  • نداي گلها
  • تبديل تقويم ها به يكديگر
  • فرهنگ فارسي به فارسي
  • راديو مولانا
  • اندرزهاي كوچك زندگي
  • نداي گلها(موزه موسيقي ايراني)
  • دانلود كتاب هاي صوتي
  • راوي حكايات باقي
  • زندگي منشوري در حركت دوار
  • حافظ مستانه(آنلاين)
  • بانك سخنان بزرگان
  • ديوان كبير -مثنوي مولانا
  • نهج البلاغه/ شيخ حسين انصاريان
  • جملات حكيمانه
  • نداي گلها- موزه موسيقي ايران/7
  • غزليات حافظ همراه با قرائت و موسيقي
  • عاطفه/ حكايت هاي حكمت آميز
  • رازهاي موفقيت در زندگي
  • راه موفقيت
  • چت باكس آنلاين
  • ديكشنري آنلاين و جالب
  • فال حافظ آنلاين
  • مثل هاي آموزنده قرآن
  • قرآن آنلاين با جستجو و ترجمه
  • حرف هايي از جنس دل
  • فهرست موسيقي ايران - سل
  • شعر ناب
  • آموزش مكانيك خودرو
  • خواندني هاي كوتاه و مفيد
  • خودنويس(مهسا سعدي)
  • حق مردم را اَدآ کنيد